X
تبلیغات
نازنین تر زتو کس نیست که یادش بکنم

نازنین تر زتو کس نیست که یادش بکنم

پرواز در اسمان عشق


« اولین روز عشق»

نخستين ها بود ؛ تار و پود عشق بر قامت قلبم تنيده بودم و از هرچه خويشتن خواهي رميده بودم ؛ گام در راهي نهاده بودم که بر من بي منتها مي نمود و من چه بي پروا به سوي هيچ گام بر مي داشتم : هيچِ هيچ . باکي نبود و هراسي که عشق آنچنان بيم از من درربوده بود که تو گويي همه ناممکن را ممکن بودم و به هر کوره راهي مؤمن ... . ثانيه ها هم آغوش من در گذشتند و نيمه هاي راه رسيدند که راه را بازشناختم ، عشق را دريافتم و در معنا فرورفتم . با خود انديشيدم و خدا را ، جهان را ، انسان را و هر آنچه را که مي توان ديدن به تصوير کشيدم . اينک محصور نبودم ، پرنده بودم و ليک در قفس نبودم ؛  بر اوج پرگشودم تا دريابم هرآنچه را که هواي يافتنش مرا بدين دنيا کَشانده بود ... . اينک در پس روزها و شبها من هنوز هم در هواي رمز زندگي پرسه مي زنم ؛ مي دانم ، مي دانم ، هست بسيار که من نمي دانم ، اما سرخوشم که مي کوشم غايت انسان را بيايبم و نهايت زيستن را دريابم . باري ، باري هنوز هم آن نخستين ترانه ها با من است ، که آن از من است و چنين مي انديشم که بي نبودِ آن ، من نيز چنين که اينکم نمي توانستم بودن . گمان مي دارم که عشق را مراحليست و ايمان دارم که حتي آن نخستين هايش نيز - با همه خامي و ناپختگي اش - عاشق را زماني به کار آيد . ليک هماره آرزويي در سر مي پرورانم و به خداي خويش چنين مي گويم :

الهی من ، يگانه بي انتهاي من ، هرآنکه عاشق نمودي و جام نهادش از شراب عشق لبريز ساختي ، به بي کرانگي ات که به او عشق حقيقي عطا کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 


بامن بيا به مكاني  دور ازغم واند وه

فراتر از ابرهاي آسمان

جايي كه رودهاي طلايي با آهنگ شادي جاريند

و انوار خورشيد در آن مي رقصند

 فرشتگان آ سمان با هاله هاي نوراني

عشق ودلدادگي  هديه مي دهند

تا با پروازي دل انگيز در رويا ها محو شوند

تو را مي برم آنسوي آ سمان پر ستاره

آنجا كه هر ستاره نشان زوجي عاشق است

كه دركنار هم  مي درخشند زيباتر از هميشه

آن جا ازفراق جدايي خبري نيست

فرشته اي كوچك درخشانترين ستاره را برايمان هديه مي آ ورد

تا تداوم عشقي پاك  در قلبمان باشد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 

 

 خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ، ولي جا نشد . پس گذاشتمش تو جيبم ، ولي جا نشد . در كيفمو باز كردم ، ولي جا نشد . تصميم گرفتم ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد . بنابراين يه خونه براش گرفتم ، ولي جا نشد . با خودم گفتم: يه باغ ! آره ! ولي جا نشد . پس گذاشتمش توي قلبم ، حالا ديگه جاش خوبه خوبه ... تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 

 
وبلاگ داداش رضا و آبجی شبنم

 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 

خدایا وقتی که کوچک بودم دوست داشتم فرشته ای باشم.بالهای کاغذی درست می کردم و دستانم را تکان می دادم . بزرگترکه شدم دوست داشتم فرشته ای واقعی باشم لباس سفیدی به تن کردم. مرا به قصری زیبا بردن. اما نه !!! اینجا بهشت نبود .

می گفتم جایه فرشته در بهشته  .گفتم بهشت تو یه دنیایه دیگست. باید برم تو همون دنیا.......نمی دونم چه جوری شد که رفتم اونجا هم لباس سفید تنم بود ولی همه جا تاریک بود یه فرشته واقعی رو دیدم بهم گفت: تو هیچ وقت فرشته نمی شی .پرسیدم چرا؟؟؟؟

بهم گفت چون فرشته به لباس سفید یا بهشت بودنش نیست باید از دل فرشته باشی...فرشته باید دلش سفید و پاک باشه .

اون وقت فهمیدم چه کار اشتباهی کردم که خودمو مجبور کردم بیام این دنیا. چون جای بخشش نداشتم وحالا از فرشته های زمینی کمکم می خواستم کمکم کنن....من باید کاری می کردم که خدا خودش بخواد منو بیاره بهشت ..نه که خودم بیام.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 

                           

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 


گل صداقت

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند.
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود  دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا.
دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.
 روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود.
دختر خدمتکار هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد.
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند.
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور ميکند: گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود....

برگرفته از کتاب پائولو کوئليو
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 

وفادار تو بودم تا نفس بود

دريغا همنشينت خارو خس بود

دلم را بازگردان      بازگردان

همين جا سوختن بس بود     بس بود!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 

مي توان تنها شد …

مي توان زار گريست …

مي توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را زير پا له کرد!

مي توان چشمي را به هياهوي جهان خيره گذاشت…

مي توان صدها بار، علت غصه دل را فهميد

مي توان …

مي توان بد شد و بد ديد و بد انديشه نمود!

آخرش هم تنها ، مي توان تنها رفت…

با جهاني همه اندوه و غم و بدبختي…

همه جا تلخي و سردي و غرور ...

ولي اي کودک زيباي دلم، آن ور سکه تماشا دارد:

شهري از مردم آبي سرشار،آسمانش و زمين،عين آن شهر،

ولي

من و تو با همه آدم هايش ،غرق احساس غروريم به عشق!

دل هر آدم عاشق که شکست ،دل ما مي شکند!

همه جا لبخند است و زمين،

مفتخر است به تن سبزي که

ضرب گام من و تو،بر دلش مي پيچد

من و تو خوشبختيم

ما خدا را داريم،

ما غم چلچله را وقت بوسيدن دستان بهار

مثل يک شعر قشنگ،از دلش مي خوانيم

ما به باران گفتيم:که کمي آهسته ، غنچه پاک دعا در خواب است!

او قرار است که روزي، روي انديشه و ايمان،

بين احساس شکوفايي وآرامش و عشق

تا دم پنجره سبز خدا،سبز شود…

شهر ما آباد است

و نگاهش شب و روز ،به تولد باز است.....

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 

 

جدایی تا نباشد

دوست قدر دوست کی داند

شکسته استخوان داند

قدر مومیایی را

 

 

                                               در ابعاد این عصر خاموش

                                بیا تا برایت بگویم

             چه اندازه

                                                          تنهایی من

                          بزرگ است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 

شدم عاقبت اسیر و زندانی       اسیر نگاهی که نداشت پایانی

 و رفت قصرخنده های دیروزم    در این خرابه تلخ رو به ویرانی

 صدای رفتنش را دوباره می بینم    صدای خاطره ها و نگاه پایانی

 سکوت بودوتنهاصدای چشمان بود   وهای های دل واشکهای پنهانی

 اهای! دورمشومن تورا صدا کردم   در این زمانه نامرد نابسامانی

 چگونه می شوداخرچه کارباید کرد؟    چرا نگاه غریب مرا نمی خوانی؟

 مگر صداقت چشمان من هویدا نیست؟   که در کرانه تردید خود پریشانی؟

 تو گریه می کنی امشب؟مگر گناهم چیست؟   برای این همه اندوه و بی سرانجامی

 سکوت می کنی؟باشد جواب خواهم شد     تو دور می شوی از من همین به اسانی 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 

 خداوندا! مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا در فقر و گرسنگي به دنيا مي آيند و ميميرند ؛ خدمت كنم
خدايا! امروز با دستهاي ما روزي عشق ،‌آرامش و سرور به آنها ببخش
خدايا! مرا معبر آرامش كن ؛‌
تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم
آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم
آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم
آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم
آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم
و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم
خدايا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش بخشم.
و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم

و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم
زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد
با بخشايش است كه بخشوده مي شويم
و با مردن است كه زندگي ابدي ميابيم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 

 

گل باغ خاطر من :

هرجا که باشی،دلم ثانیه به ثانیه دعایت می کند.

یادت باشد هرجا که هستی به فکر غربت چشمان من هم باش

تو که پیداشدی لحظه های گنگ وخسته ام

جای خودرابه عشق وآفتاب داد ومن عاشقانه

مسافر خواب شیرین با تو بودن شدم.

 ای آسمان آبی ام:

برای قلب بهاریت؛از خدا چتری می خواهم که چون سایبانی

غصه هایت رادر خود بگیرد ونگذارد ذره ای غم

بر دل نازکت بنشیند.

تورا به لحظه هایی که فریادت می زنند سو گند

مواظب خودت باش.

ای همه وجودم :

تورا چوگلهای نیلوفری، همچو یاسهای سپیدوپاک.

بسان مهتاب وشب بوهای عاشق دوست می دارم

چون هرگز برای دوست داشتن پایانی نیست

 چقدرتشنه ام؛تشنه ی دیدن چشمانت؛تشنه ی نشستنه

زیرسایه ی وجودعاشقت اما.....

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 

بـه درگاه عشقت گدایـم الهـی

                   ز دلـدار و دلبـــر جــدایـم الهـی

 

بـه آستـان کویت گذارم سرم را

                 ببخشا! تـو جـرم   گناهم    الهی

 

 ز راه مـــروت بـمان در کنـــارم

                     شکستـه دل و بی پناهم  الهی

 

بـه دیـدار رویش دلـم بیقراراست

                       به هرسودوان است  نگاهم   الهی

 

تــویی تــکیه گاه  دل نــا امیـدم

                   تــو لطفی بفرمــا ! بـرایــم الهــی

 

دلم گشتــه پـر خون ز جور زمانه

                      بکن از غم و درد رهــایــم الهـی

 

بـه وصل نــگارم دلم شاد گــردان

                      تـو بشنـو ز اخلاص صدایـم الهی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 

 " به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد"

              

 

اگر چه شاید تو به یاد من نباشی اما من همیشه به یادت هستم و می مانم

و اگر چه ممکن است تو بتوانی بی من بخندی اما من بی تو وبدون تو می گریم.

عزیزم وقتی که نیستی تمام فکرم با توست. صدایت را نمی شنوم اما در خاگر چه بعضی اوقات من و تو از هم دور هستیم اما بدان قلبم را به تو داده ام ویالم

با تو گفتگو می کنم.

وقتی هستی لبخندهایت را می چشم."زمزمه های عاشقانه ات را می شنوم"و آن

 گاه که چشم هایت مرا در بر می گیرد و دستان نوازشگرت حس عشق را به وجودم هدیه 

می دهد گویی دنیا از آن من است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط کیانا  | 

چگونه باور کنم؟...

 

اين سوی خاکريزهای عاشقی،

آن سوی رزهای غنچه های تب دار،

دلی هست که به خاطرات می تپد و

با بودنت جان می گيرد و تو بی صداتر

از گذر زمان شرح دلتنگی هايم را شنيدی

و حا با وجود همه خار ها و خزان ها تنهايم می گذاری؟

پس من چگونه باور کنم با تو بودن رابه

دلم تنگ شده است برای شنيدن صدايت

پس می نويسم از غربت بی تو بودن ....

ثانیه ها عاشق میشن به حرمت صدای تو

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط کیانا  | 

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال یود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط کیانا  | 

شبي آهسته مي آيم.....

از دريچه ي چشمانت ميگذرم....

پلك هايت مرا نمي بيند!

نگاهت خميازه ميكشد!

چشم هايت را ميبندي و من اسير ميشوم

باز و بسته ميكند باد

پنجره هاي دلم را

باز همراه من است چشمان ابري ام

دلم چون بيد مي لرزد

و من ميترسم از اين همه تنهايي و غربت

اينجا كوچه ها تاريك و طولاني است

و فكر من شب و روز اين است:

از من تا تو چقدر فاصله است؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط کیانا  | 

صدام کن

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط کیانا  | 

مواظب دلت باش

 

مواظب دلت باش ....فدای اون دل پاکت ، دلی از جنس محبت و عشق ...

حیف این دله اگه بشکنه ، اگه  همدرد غم و غصه های دنیا بشه....

حیف این دله  كه نا امید بشه و همنشین اشکهای بی گناهت باشه....

دلت رواسیر بی وفاییها نکن....

دلت رادر دام یک دل سیاه ننداز،همیشه شادباش،تا دلت مثل یک شمع نسوزه

مواظب دلت باش عزیزم ، قدرش و بدون  ، تو تنها همین دل رو داری

رها ش کن ازدام بی محبتی های این زمونه

اگر دلی شکست ، زندگی ویران میشه ، اگر اشکي چكيد

دل میسوزه و زندگی سرد و بی روح میشه ....

با دلها ، یکرنگ باش تا با دلت مهربان باشند ، با دلها ، وفادار باش

تا دلت را بازیچه قرار ند ن!
           

 تو این زمونه دلهای بی وفا فراوانن و چشمهاي  گریون بسيار

اگر میخوا ی در کمین غمهای روزگار نباشی ، دلت را به خدا بسپار

 چون اون فقط مهربانترین مهربانها ست  ،اگه  دلت همیشه به اون  باشه

 دیگر نه غمی داری و نه لحظه تلخی،

 اون  لحظه است که  ديگه دلت همیشه در پناه حضرت عشق است ....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط کیانا  | 

قلبم را به تو هدیه میکنم

مهربانم دوستت دارم

از من نپرس چقدر دوستت دارم اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو معنی تمرین چیست ؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ... از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط کیانا  | 

دوست دارم عزیزم

تقدیم به خواهر گلم کیانا جان  از طرف ترانه

رفتم , مرا ببخش و نگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را

با اشکهای دیده زلب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم , مگو مگو که چرا رفت, ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت, چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لا به لای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی توفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان زکرده ها و پشیمان زگفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط کیانا  |