وینکس

sdgr




+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 20:32  توسط kiana  | 



سلام من بلوم نانازه هستم و از کارتون وینکس خیلی خوشم میاد و در کارتون وینکس از شخصیت بلوم خوشم میاد بنابرین شما من رو بلوم صدا کنین و نظر بدید هرکی بیشترین نظر به وبم بده براش یه جشن وینکس میگیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 20:30  توسط kiana  | 







+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 20:6  توسط kiana  | 

بلوم و استلا و لایلا و ميوسا وفلورا وتکنا با هم به یک جای یخی که قصرتریکس یا دشمناشون اونجا بود برن اما تو راه که برای استراحت ایستادن بلوم توی یک چاله ی بزرگ افتاد و جلوتر رفت یک دفعه چشمش به یک در بزرگ افتاد و در رو باز کرد یک سالن بزرگ رو دید که خیلی هم زیبا بود فوری برگشت و به دوستاش قزیه رو گفت بعد دوستاش هم پایین اومدن و به قصر رفتن که یک دفعه یک فرشته ی زیبا اومد و گفت بیاین تا اینجا رو بیشتر بهتون معرفی کنم بعد گفت بلوم تو جلوتر بیا بلوم گفت تو منو از کجا میشناسی فرشته گفت بهت میگم بعد تمام اون قصرزیبایی که زیر برف بود درخشید وبه حالت اولش برگشت بعد اون فرشته یک تاج رو به بلوم نشون داد و گفت:«موضوع از اونجایی شروع میشه که تو به دنیا اومدی و دشمنان به این جا حمله کردند و مادرت تو رو به من داد تا به وسیله ی جادو تو را به قسمت دیگری از دنیا ببرم.من برای این که کسی منو تو رو نبینه به کنار دیوار ی رفتم و جادویی کردم که تو تبدیل به پری آتش شدی و به قسمت زیبایی از دنیا رفتی . حرف فرشته تموم شد و بلوم اشک از چشماش جاری بود تاج رو روی سرش گذاشت(خداییش قشنگ تر شده بود)همون موقع دشمنان حمله کردن و بلوم شون نتونستن زیاد از خودشون دفاع کنن چون خسته بودند .یک دفعه یک جت پایین اومد اونایی که بیرون اومدن (برندن تیمی اسکای )بودن اونا کمی سر دشمنا رو گرم کردن تا بلوم شون استرا حت کنن بعد باهم همه ی لشگر دشمنان رو از بین بردند بعد هم یک غول اومد تکنا حسار الکتریکی دور غول کشید و فلورا شکوفه های گوشت خار رو به طرفش پرت کردو استلا کمی اونو زخمی کرد ومیوسا با گذاشتن موسیقی بلند کار اونو یکسره کرد.

موضوعات مرتبط: داستان وینکسی

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392ساعت 22:18 توسط Flora| ×نَظَـرخـوشمَـل×

سلام

یک روز بلوم و اسکای داشتند قدم میزدند.


که بلوم احساس کرد اسکای یه کم ناراحته.از اسکای پرسید:چی شده؟


اسکای گفت:هیچی....بلوم گفت:چرا،یه چیزی شده.اسکای گفت:نه نه!هیچی نشده.بلوم گفت:به من بگو اسکای،خواهش میکنم.اسکای هیچی نگفت و از انجا رفت...بلوم گفت:باید بفهمم چی شده!استلا اومد و گفت:من میدونم چی شده.بلوم پرسید:چی شده؟استلا گفت:مدتی هست که پدر اسکای سخت مریضه...بلوم خیلی ناراحت شد...

*********

چند ساعت بعد،استلا و فلورا و میوسا و تکنا و لایلا احساس کردند بلوم ناراحته،و این طور هم بود...


لایلا گفت:شاید بتونم از زیر دریا قدرتی رو پیدا کنم که پدر اسکای رو خوب کنه...


و گفت:هارمانیکس و تغییر شکل داد....


و به زیر دریا رفت...

همه جا را گشت ولی هیچی پیدا نکرد.از یک پری کوچک دریایی پرسید:قدرت شفا بخشی برای ادم های روی خشکی،در این دریا وجود داره؟



پری کوچک گفت:نه،توی این دریا چنین قدرتی وجود نداره.


لایلا به خشکی برگشت و گفت:هیچی پیدا نکردم،یعنی چیزی نبود که پیدا کنم...فلورا گفت:شاید کریستال بتونه کمکمون کنه...


بلوم گفت:اون دیگه کیه؟فلورا گفت:اون یه پری جدیده که قدرت شفا بخشی داره...بلوم گفت:کریستال،تو میتونی کمکم کنی؟کریستال گفت بله،حتما.بلوم گفت:پس اگه میشه،تند تر شروع کن..و او جادو را شروع کرد....

کسایی که داستان رو خوندند لطفا نظر بدید

نظر ها بالای 10تا

موضوعات مرتبط: داستان وینکسی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 12:3 توسط Flora| ×نَظَـرخـوشمَـل×

Stella : کمک ...

 

- چیه ؟! جیغ نزن ! هیچکسی به غیر از ما اینجا نیست . 

Stella : تو کی هستی ؟! واسه چی این کار را کردی ؟! من الان باید جای مهمی برم .

-میدونم که باید جای مهمی بری برای همین هم اینجایی و در مورد این که من کی هستم ؟! 

Stella : چی ؟!!!!!!!!!!!!!!!! میتزی ! تو ..... اما 

Mitzi : آره من ! 

Stella : اما برای چی این کار را میکنی ؟!

Mitzi : برای اینکه نمی خوام به اون مراسم برسی ، فهمیدی ؟!

Stella : برای چی ؟!

Mitzy : برای چی ؟!!!!!!!!!!!!!!! چون من برندون را د-و-س-ت / د-ا-ر-م  ، اونوقتی با تو دوست بود با منم دوست بود ، حالا فهمیدی ؟!

Stella : چی ؟!!!!!!!!!!!!!!! این امکان نداره !

Mitzi : چرا داره ، یه نگاهی به اینا بنداز :

Stella : نه ، این امکان نداره

Mitzi : اینم آخرین گل رزی که بهم داده : 

 

Stella : نه ، نه ، نه ،نننننننننننننهههههههههههههههههه !

mitzi : اینم عکس شما (خوب نگاه کن)
Stella : نه .... ببینم تو از کجا فهمیدی که مراسم امروزه ؟!
mitzy : به آسانی !
2 ساعت بعد : 
Stella : دیگه طاقت ندارم به حرفات گوش بدم «انچنتیکس»
 در مراسم : 
پدر استلا : دختر من کجاست ؟!!!!!!!
winx : ما میریم دنبال استلا
Bloom : اسکای ، دیدی ؟! بهت که گفته بودم !
Sky : آره ، معذرت می خوام ، برندون
Brandon : چیه اسکای ؟!
Sky : پاشو خودت را جمع کن ! بیا بریم دنبالش حتما اتفاقی براش افتاده !
Brandon : چه اتفاقی ؟!!!!! حتما اون نمی خواسته با من ا-ز-د-و-ا-ج  کنه!
Sky : نه ، اگه اینطور بود ، این همه شور و ذوق نداشت . بدو پاشو بریم !
 
Stella : برندون چطور تونستی ؟!
در خاطرات استلا :
Stella : نه ، یعنی ممکنه ؟!!!!!!!!!!!! اون چطور تونست ؟!!!!!!!!!!!!!!
ساعت 10 شب ، بعد از گشتن دنبال استلا و پیدانکردن او :
Bloom : یعنی استلا کجا میتونه رفته باشه ؟!
Flora : آه ، استلا ....
بعد از چند دقیقه : 
Flora : صدای چی بود ؟
.
.
.
.
در سالن : 
Winx : بچه ها شما هم صدا را شنیدید ؟! صدای چی بود ؟!
Stella : سلام ، بچه ها 
Winx : استلا ... آخه ... من ... چرا .. 
Bloom : بچه ها 
یکی یکی صحبت کنید . 
Winx : باشه
Bloom : استلا ما همه جا را دنبالت گشتیم ، کجا بودی ، چرا نیامدی ؟!
بعد از اینکه استلا ماجرا را برای آنها تعریف کرد :
Roxy : بهتون نگفته بودم حس خوبی ندارم ؟!
Musa : شرم آوره
Tecna : خودت را ناراحت نکن عزیزم 
Flora : اون چطور تونسته این کار را بکنه ؟!
Stella : منم نمیدونم 
بعد از چند دقیقه : 
Bloom : بچه ها ، آروم تر ... استلا خوابش برده 
Musa : اما واقعا چطور برندون تونسته چنین کاری بکنه ؟! 
Tecna : بیاین زودتر به پدر استلا خبر بدیم تا از نگرانی در بیاد 
Flora : من میرم خبر میدم شماهام برید بخوابید 
Musa : باشه ولی من فردا حتما میرم و با برندون حرف میزنم ..
Tecna : نه ، استلا گفت که خودش می خواد اولین نفری باشه که دلیل این کار برندون را می فهمه
Musa : باشه
Musa & Tecna : شب بخیر 
Bloom & Flora : شب بخیر 
Flora : بلوم من میرم به پدر استلا خبر بدم تو هم برو بخواب 
Bloom : باشه پس زودتر برو ... نه ، من همینجا پیش استلا میمونم
Flora : باشه پس تا بعد ...
Bloom : تا بعد ...
صبح : 
برندون درحال رفتن به خانه وینکس ها بود که یکدفعه استلا ناخودآگاه او را دید :
Brandon : استلا کجا بودی ؟!
Stella : چی ؟! ولم کن !
Brandon : تا وقتی نگی چرا دیروز نیومدی نه !
Stella : باشه ، خودت خواستی « انچنتیکس »
بعد از اینکه استلا داستان را تعریف کرد :
Brandon : اما من هیچ وقت چنین کاری را نمی کنم ، اون اینو گفته تا تو به مهمونی نرسی چون حسودیش می شد .
Stella : راست میگی ؟!
Brandon : تا حالا دیدی من بهت دروغ بگم ؟!
Stella : نه ، اما .... من خیلی احمقم !
Brandon : نه ، این چه حرفیه
چند روز بعد ...
 Winx : خوشحالم که این کابوس تموم شد ...
Stella : آره ، منم خیلی خوشحالم راستی من دیگه میرم قراره با برندون بریم قدم بزنیم ، تا بعد 
Winx : خداحافظ
بعد از 30 دقیقه : 
Brandon : استلا !
Stella : بله ؟!
Brandon : قبول می کنی ؟!
Stella : آه ، خدای من برندون ! بله ! 
چند روز بعد : 
Stella : چطور شدم ؟!
Brandon : مثل همیشه عالی 
این داستان را کیانا نوشته است« پایان »

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 20:3  توسط kiana  |